قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1573

تاريخ الفي ( فارسى )

گردانيد . و باغر آن شمشير را داشت و از غلاف بيرون نياورد ، الّا آن شب كه متوكّل [ را ] به همان شمشير بكشت . بحترى گويد كه : در آن شب ، كه متوكّل را كشتند ، ما از تكبّر و تبختر ملوك ماضى سخن مىگفتيم و متوكّل از آن صفت ناپسنديده ابراى ذمّهء خود كرده روى به قبله آورده جبين مسكنت بر زمين نهاد و بعد از آن مشتى خاك را برداشته بر سر و روى خود پاشيده گفت : من بندهء كمينه از بندگان حقّ ، سبحانه و تعالى ، ام و هركس كه بازگشت او به خاك خواهد بود بايد كه تواضع نمايد . بحترى گويد : آن حركت خاك برداشتن و بر سر پاشيدن نيز ما را بد آمد و با يكديگر گفتيم كه اين تفألا خوب نبود . القصّه ، بعد از آن چون به شراب خوردن مشغول شديم مغنّى بيتى چند برخواند كه مشعر بر فراق بود . متوكّل از شنيدن متأثر شد و بگريست . و در اين اثنا ، يكى از خادمان خاصهء متوكّل كه او را به واسطهء بسيارى حسن و جمال « قبيحه » گفتندى آمد و جامه‌اى بتكلّف و چادر شبى زيبا بياورد . متوكّل آن را درهم پيچيده به خادم قبيحه داد و گفت : با او بگوى كه اين را نگاهدار ، چون بميرم آن را كفن من كن . بحترى گويد كه : با خود گفتم كه مهمّ اين مرد به آخر رسيده و دولتش به نهايت انجاميده . چون از شب قريب به سه ساعت بگذشت و متوكّل را مستى دريافت ناگاه باغر را ديدم كه با ده نفر از اتراك درآمده همه مسلّح و مكمّل‌اند . ما چون آن جماعت را مسلّح ديديم از ترس جان خود پراكنده شديم . باغر خود را با شخصى ديگر به سرير متوكّل رسانيد و شمشير بر دوش وى زد كه به تهيگاه وى رسيد و شمشيرى ديگر بر دوش ديگرش زدند . در اين وقت فتح بن خاقان « 1 » كه نزد متوكّل از وى اعزّ كسى نبود ، خود را به متوكّل رسانيد و به مخالفت پيش آمده گفت : لا اريد بعدك الحياة . يعنى : بعد از تو زندگانى نمىخواهم . اين جماعت او را نيز به متوكّل رسانيدند . و در اين وقت مسخره كه در كنجى خزيده بود بيرون دويد و گفت : و اللّه اريد بعدك الحياة . يعنى : سوگند به خدا كه بعد از تو حيات مىخواهم . و در تاريخ ابن كثير شامى چنين آورده كه فتح بن خاقان را منتصر بعد از آن به تهمت خون پدر به قتل رسانيد . القصّه ، هر دو ، يعنى متوكّل و فتح بن خاقان ، را در گليمى پيچيده يك شبانه‌روز گذاشتند تا مهمّ خلافت بر منتصر قرار گرفت .

--> ( 1 ) . النّديم تصريح كرده است كه وى كتابخانه‌اى داشت كه علىّ بن يحيى منجم براى او جمع‌آورى كرد . . . و خانه‌اش مركز فصحاى اعراب و علماى كوفه و بصره بود . . . ( تعليقات بر تجارب السّلف ، ص 156 ) . وى علاوه بر داشتن تجربه و مهارت در امر محاربه شاعر هم بوده و نمونه‌اى از اشعارش را مرزبانى در معجم الشعرا ( ص 90 ) آورده است . و خاقانى در منشآت خود ( ص 298 ) صحبت از پيوستگى وى با بحترى شاعر دارد . و مستوفى نيز نويسد : « هيچ‌كس از خلفا آن تمكين نيافت كه جعفر برمكى از هارون الرّشيد و فتح خاقان از متوكّل ؛ و هر دو در سركار ايشان رفتند . » ؛ - تاريخ گزيده ، 323 .